X
تبلیغات
آیین آینه ، خود را ندیدن است





هفده

دوشنبه هشتم آبان 1391

ساده بیا دست منو بگیرو ... ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی ... پای همه سادگیهات بمونی

خسته نشو اگه تموم راهها ... پیش تو و سادگیهات بسته شن
طاقت بیار اگه همه آدما .... از این که پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته ... بگو چقدر راه نرفته مونده
پشت دلت وقتی به خون نشسته ... چند تا ترانه است که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر... تنهاییت هم بذار رو دوشت ببر
ترانه باش اون ورِ آخر خط... به نقطه میرسی بیا سرِ خط

من فکر می کنم تو وجود هر آدمی یه نفر وجود داره از جنس مخالف! فکر می کنم تو وجودم یه مرده ! یه مرد که وقتایی خاص عنان روح سرکش و حساسمو تو دستاش می گیره...
یه مرد که تحمل نداره ببینه احساساتم بازیچه ی دست یه آدم نامرد غیرمتعهد شده...

یه مرد که طاقت نداره اشکامو ببینه...
یه مرد که وجودش باعث میشه ، سخت بشم ، سنگ بشم ...
دوست دارم به این مرد وجودم میدون بدم ... دوست دارم که اون فرمانروای مطلق باشه ... از احساساتی بودن خسته شدم ... از تصمیم گرفتن با دلم خسته شدم... دوست دارم مرد باشم ... مرد ...
قبلنا که می نوشتم ، احساس از سرانگشتام ترواش می کرد ... ولی جدیدا احساسمو پشت دیوارایی از جنس منطق جا گذاشتم ...
دیگه احساسمو با واژه ها شریک نمی شم ... اونا باید بار منطق رو به دوش بکشن ...
سخت شدم ... دیگه نمی بارم ... نه از سر غرور ... دیگه نیازی به باریدن ندارم ... مثل یه مرد می رم تو خیابون و قدم می زنم ... مثل یه مرد نفس عمیق می کشم ...
دوست دارم هر اتفاقی که برام میفته سکوت کنم ... باهاش از کسی حرف نزنم ... به جاش نفسمو با قدرت فوت کنم ...
دوست دارم گوشیمو بندازم یه گوشه و جواب هیچ کسو ندم ... عجیب این کار بهم آرامش میده ... یه آرامش مردونه ...
یه وقتایی چقدر خوبه که بری دم در وایسی و سیگار بکشی ... چقدر جدیدن حس سیگارو دوست دارم ... چه خوبه که این پسر همسایمونو درک می کنم و وقتی از کنارش رد میشم به خاطر بوی سیگارش مثل قبلنا سرفه های الکی نمی کنم ... عوضش بهش غبطه می خورم ... به مرد بودنش غبطه می خورم ...
چقدر دوست دارم برم بشینم لب سکوهای کنار خیابون و ساندویچ گاز بزنم و به عبور و مرور آدما نگاه کنم ... بدون اینکه توجه داشته باشم که رنگ شالم با رنگ کفشم هارمونی داره یا نه !
دوست دارم برم سرمو تیغ بندازم ... یه کت شلوار شیک مشکی بپوشم و یه عینک ری بن هم بزنم رو چشمام ! و به این فکر کنم یه مرد کچل هم می تونه جذاب باشه ...
دوست دارم انتخاب کنم ... از انتخاب شدن خسته ام ... دوست دارم برم انگشتمو بذارم رو یه نفر که باهام هم فکره ! باهام همدله ! حرفمو می فهمه ... شعورش با من برابری می کنه ! برم بهش بگم بیا بیشتر با هم آشنا شیم ... عشق و این حرفا کشکه ! فقط منطق و درک و فهم آدماست که خوشبختشون می کنه ... اگه فهم و درک نباشه دریای احساساتت میشه باتلاق و تو باید ساکن باشی و به فرو رفتن تدریجیت تو این باتلاق نگاه کنی ! هیچ کسی هم نمیاد یه چوب خشکه به طرفت دراز کنه و از اون تو بکشتت بیرون ...
به پیشنهاد ازدواج جذاب ترین مردی که تا حالا تو عمرم دیده بودم ، جواب رد دادم ... به راحتی ... بدون در نظر گرفتن احساسم ... با یه دو دو تا ، چهارتای منطقی و مردونه ...
چقدر از این تصمیم مردونه م احساس خوشی می کنم ...
من یک زنم ! فقط یک مرد رو درونم پرورش دادم ... یه مرد که ریاست احساساتمو به عهده داره !
قلب و مغز من تو زن بودن داره به یه نقطه می رسه ... رو به اتمامه ...
می خواد بره سر خط ... می خواد یه فصل جدیدو شروع کنه ...
شروع مرد بودن ...

 
 


شانزده

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391

بی شکل تر از باد شدم تا نهراسی

وقتی که من واقعی ام را بشناسی

 

پیداست که در حوصله ی جسم ، نگنجد

این وسعت پر دغدغه این روح حماسی

 

ها ... عاشق روییدن و تکثیرشدن ها !

در پیله ی پیراهنی خود نَپَلاسی

 

عریان شو و انکار کن این جسم شدن را

تو جانی و جان را که نپوشند لباسی

 

تا مرگ رسیدیم و به سویی نرسیدیم

ما را به کجا می بَرَد این پرت حواسی ؟*


چند ماه پیش که تازه نقاشی رنگ روغن رو شروع کرده بودم خیلی سبک جالبی داشتم ... مثل سیاه قلم و مینیاتور که قبلا کار کرده بودم خیلی ظریف و شیک کار می کردم ! در حالی که باید خشن و جسورانه و قوی می بودم ... اوایل اصرار داشتم که این سبک و سیاق رو حفظ کنم ... طوری که با گذشت دو ماه پیشرفت چشمگیری نداشتم ...

یک آقایی همکلاس ما بود که تقریبا میانسال محسوب می شدن  ... من همیشه فکر می کردم که ایشون چندین سالِ که رنگ و روغن کار می کنند ولی متوجه شدم که فقط سه ماه از من زودتر شروع کرده بودن ! رمز موفقیتشون هم پیدا کردن زودهنگام سبکشون به خاطر جسورانه و قوی کار کردنشون بود ...

یک روز ، تمام نیروم رو جمع کردم ... تمام اون سبک ظریف رو از دستم بیرون کردم و قلم رو وحشی و هوشمندانه روی بوم کشیدم ! از همون روز من چندین پله پیشرفت کردم !

من یک تجربه بدست آوردم ، مسایل شبیه به هم حتما نباید با یک راه حل به جواب برسند ... گاهی باید راه حل رو عوض کرد ... گاهی ...


* شعر از محمدعلی بهمنی

 
 


پانزده

شنبه بیست و هشتم مرداد 1391

*از این راهرو یک نفر رد شده، که عطرش همونه که تو میزنی*

*برای به زانو درآوردنم، تو از مرگ حتی جلو میزنی*

*از این راهرو یک نفر رد شده، مثل وقتایی که تو ناراحتی*

*نفس میکشم با تمام وجود، عجب عطر خوبی زده لعنتی*

*یه جوری دلم تنگ میشه برات، محال ِ بتونی تصور کنی*

*گمونم نمیتونی حتی خودت، جای خالیتو تو دلم پر کنی*

*صدات میکنم تا همه بشنون، جواب صدام غیر پژواک نیست*

*من اونقدر شکستم حس می کنم ، که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست*

*یه جوری دلم تنگ میشه برات، محال ِ بتونی تصور کنی*

*گمونم نمی تونی حتی خودت، جای خالیتو تو دلم پر کنی*


آهنگ راهرو ، علی لهراسبی

 
 


چهارده

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391

چه بگویم که دل افسردگیت از میان برخیزد ؟

نفس گرم گوزن کوهی ، چه تواند کردن ؟

سردی برف شبانگاهان را

که پر افشانده به دشت و دامن ! *

 

با شونه هایی افتاده دسته ی چمدونش رو تو دست گرفته بود و تو سالن فرودگاه می کشوند . غرورم رو زیر پام گذاشتم و دنبالش رفتم و صداش زدم . برگشت سمتم . تعجب تو نگاه آبیش موج می زد . اشکام مجال حرف زدن رو بهم نداد ، فقط تونستم یک کلمه بگم :"حلالم کن "

کاش تجربه های امروز رو دیروز داشتیم و کاش هیچوقت پل های پشت سر رو خراب نمی کردیم ...

*شفیعی کدکنی

 
 


سیزده

جمعه ششم مرداد 1391

زنده بودن ، سرودن بهانه

هرچه جز با تو بودن بهانه

 

ذکر نام تو یعنی تنفس

عاشقانه سرودن بهانه

 

خواب یعنی تو را خوب دیدن

پلک بستن - گشودن ، بهانه

 

گریه هم مثل باران ضروری است

غصه از دل زدودن بهانه

 

دم به دم فال حافظ گرفتن

بخت را آزمودن بهانه

 

شعر دعوی ، سرودن دروغین

زندگی عذر ، بودن بهانه*

 

وقتی داشتم روی تابلوی نقاشیم کار میکردم ، استاد که در پنج قدمی من ایستاده بود به کارم نگاه میکرد گفت : " چقدر زیبا شده " اما به نظر من حجمی از رنگ بود و چشمام به خاطر خیره شدن به اونها سیاهی میرفت . ولی وقتی استاد ازم خواست که بایستم و از تابلو چند قدم فاصله بگیرم . وجودم از دیدن اثری که خلق کرده بودم پر از عشق و غرق لذت شد و با انرژی مضاعف به کارم ادامه دادم ...

همیشه دید کسایی که از بیرون به زندگیت نگاه میکنن با دید خودت خیلی فرق داره . تو وقتی غرق در زندگی کردن و تلاش کردن میشی ... تلاشت ،خستگی هات ، درگیری با مسایل و مشکلاتت رو هم میبینی ولی کسی که از بیرون به زندگیت نگاه میکنه فقط نتیجه و ظواهر رو میبینه . برای همین گاهی بد نیست یکم فاصله بگیری و از دور به زندگیت نگاه بندازی اونوقت فقط زیبایی  ، نتیجه تلاشت و خوشبختیت رو می بینی و ناخودآگاه پر از امید و انرژی مثبت میشی ...

الهی به زیبایی سادگی !

به والایی اوج افتادگی!

رهایم مکن جز به بند غمت،

اسیرم مکن جز به آزادگی! *


* قیصر امین پور

 

 
 


دوازده

جمعه سی ام تیر 1391

نه نه نمی توانی باران!

کز جای برکـــَنی

یا بر تن زمین

با تار و پود سست

پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی!

 

با دانه دانه های پراکنده

با ریزشی سبک

 

با خاکه بارشی ، که نه پی گیر

نه نه نمی توانی ، باران!

هرگز نمی توان .

 

باران! تو را سزد

کاندر گذار عشق دو عاشق

در راه برگ پوش

حرف نگفته باشی و نجوای همدلی !

 

باران! تو را سزد

کز من ملال دوری یک دوست کم کنی!

می آیدت همین ، که بشویی

گرمای خون

از تیغ چاقویی که بریده است

نای نحیف مرغک خوشخوان ـ کنار سنگ!

یا برکــــُنی به بام

آشفته کاکلی ز علف های هرزه روی .

 

اما نمی توانی زیر و زبر کنی

نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی !

 

این سنگ و صخره های سقط را

سیلی درشت باید و انبوه

سیلی مهیب ، خاسته از کوه ... *

 

نمی دونست از هیجان یا اضطراب زیاده که تمام وجودش تو گرما می سوخت . تپش قلبش شدت گرفته بود و نفس های تند و عصبی میکشید . صفحه باز شد ! یه برق شادی تو فضای تیره و غمگین چشمش سو سو زد ! زیر لب زمزمه کرد : " بالاخره قبول شد ! الوعده وفا نفس خانوم "

لباس های بیرون رو پوشید . یک ساک قهوه ای رو از پشت کمدش برداشت ! خاک های روش رو فوت کرد و از خانه بیرون رفت !

خانوم ! خانوم ! یه فال ازم بخر ! ایشالا خوشبخت بشی ! یه پسر بچه سیاه چرده بود که گوشه ی چادرش رو گرفته بود و ول نمی کرد . پسرک رو کشید کنار پیاده رو که سد معبر نباشه و ازش پرسید : " چند سالته ؟"

ـ "هشت سالمه "  و ردیف دندون هاش رو به نمایش گذاشت .

ـ فال نمی خری ؟

ـچرا یکی بده ! و یک پاکت سبز از بین پاکت های فال پسرک بیرون کشید و یک اسکناس پانصد تومنی رو همراه ساک قهوه ای به پسرک داد و گفت : " اینم یه هدیه است ، برای تو " و سریع در میان جمعیت گم شد .

"منزل حافظ کنون بارگه پادشهست

دل بر دلدار رفت جانان بر جانانه شد"

خدایا ...

ممنونم ازت ...


*سیاوش کسرایی

 
 


یازده

جمعه سی ام تیر 1391

این جا برای ِ از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است !

*

اکسیر من ! نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

*

سرشار از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر ِ من حقیقت ِ یک ماجرا کم است

*

تا این غزل شبیه ِ غزل های من شود

چیزی شبیه عطر ِ حضور شما کم است

*

گاهی ترا کنار ِ خود احساس می کنم

اما چقدر دل خوشی ِ خواب ها کم است

*

خون هر آن غزل که نگفتم به پای تست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است ! *

سلام نفیس خانوم چهـــارده ساله . من از آینده اومدم ! از یازده سال بعد . منو نمی شناسی ؟ من خود توام . آره ! چرا تعجب می کنی ؟ حتما خیلی با تصویر ذهنیت از بیست و پنج سالگی فرق دارم !

چرا اشک میریزی ؟ به آرزوهات نرسیدی ؟ کی گفته ؟ من بهت میگم تا بیست و پنج سالگی به هفتاد درصد آرزوهات میرسی ! حالا اشکات رو پاک کن . خوشحال باش ! چرا ظاهرم اینجوریه ؟  توام داری از رو ظاهر قضاوت می کنی ؟ تو دیگه چرا ؟ تو که خود منی ! خودت رو میشناسی !

خانوم چهارده ساله ی محترم ! تو تا به بیست و پنج برسی خیلی سختی میکشی واسه برآورده شدن هر خواستت دو برابر دیگران تلاش می کنی ! هر وقت زمین می خوری دوباره بلند میشی ! خیلی وقتا تنها میمونی ! خوبی می کنی و بد می بینی ولی بد نمی شی ! کمکت نمی کنند ولی به همه کمک می کنی ! حرفت رو نمی فهمند و حرفشون رو می فهمی ! تو حق نداری راجع به خودت اینجوری فکر کنی ! تو شاید اولین نباشی اما بهترینی ! 

نفیس چهارده ساله ی آرزومند !  وقتی بیشت و شش ساله شدی بر میگردم ! قول میدم همونی باشم که تو می خوای و آرزوش رو داری ! گریه نکن !

"خدایا ...

من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ...

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری ..."


*محمد علی بهمنی

پ ن : چند شب پیش خواب دیدم که رفتم به سال ۸۰ اون موقع که چهارده ساله بودم  و خودم رو دیدم تو سن چهارده سالگی که با خنده ازم پرسید تو کی هستی ؟ و من گفتم خودتم ولی الان ۲۵ سالمه ! و اون زد زیر گریه و گفت : نخیرم ! من از تو خیلی بهترم و وقتی بزرگ بشم مثل تو نمی شم !

 
 


ده

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391

افتادن از کدام سو ؟

-جاذبه می داند و بام

*

سقوط ندیدنی ست

گاه ، جاذبه آغوش می گشاید و به تمامی جذبت می کند

گاه ، تو چشم می گشایی و جاذبه مجذوب تو می شود

تا ... بامی دیگر و گاهی دیگر *

سه یا چهار ماه پیش ماده گربه ای به حیاط کوچیک خونه ما اومد و دو تا پیشی کوچولو به دنیا آورد . هر روز بیرون میرفت دنبال غذا تا بتونه به بچه هاش شیر بده گاهی اهالی ساختمون ما هم براش غذا می بردن . تا اینکه بچه هاش جون گرفتن و بزرگ شدن و مادرشون می خواست اون  ها رو از حیاط خونه ببره اما این دو تا پیشی کوچولو حاضر به ترک اینجا نبودن . گربه ی مادر یک هفته ای تلاش کرد اما نتونست اون ها رو متقاعد به رفتن کنه .

من پیش خودم فکر کردم اونها از بلندی دیوار می ترسن و نمی تونن بیرون برن . از طرفی هم دلم براشون میسوخت و نمی خواستم از اینجا برن . می ترسیدم زیر ماشین برن یا از بی غذایی تلف بشن . اینجا که جاشون خوب بود پس چرا باید میرفتن .

یه لحظه خودم رو جای اون ها تصور کردم : چه زندگی کسالت باری ! تمام روز زیر سایه درخت لم بدی و برات غذایی بیارن که تو هیچ تلاشی برای بدست آوردنش نکردی . تمام تحرکت چند دقیقه رفتن به کوچه  و برگشت به زیر سایه درخت باشه . مثل این گربه های خپل توی کارتون ها !

به نظرم زندگی راحت و غذای چرب و نرمی که برای بدست آوردنش هیچ تلاشی نکرده باشی فاقد ارزشه ! کسالت باره ! و چه شیرینه زندگی سختی که تو از صبح تا شب با تمام وجود تلاش می کنی و چه آرامش بخشه خوابی که از سر خستگی زیاد باشه !

چون ما از در حیاط تردد نمی کنیم همیشه بستست . برای همین گربه ها برای تردد از دیوار استفاده میکردن و اون دو تا پیشی کوچولو از بلندای دیوار می ترسیدن و این ترس از دنیای پشت دیوار باعث میشد اون ها نخوان که بیرون برن .

من رفتم و در رو کاملا باز گذاشتم و انتخاب رو به عهده ی اون ها گذاشتم و خودم به تماشا ایستادم . اول هیچ حرکتی نکردن ولی بعد از یک دقیقه آروم آروم شروع به حرکت به سمت در کردند و از حیاط خارج شدند . جلوی در سر جاشون کمی مکث کردن  انگار که تردید داشتن  و دوباره حرکت کردند . وقتی کمی از خونه دور شدن شروع کردن به دویدن و بازی کردن و انگار که دیگه دلشون نمی خواست به زندگی آروم و بی دغدغه و کسالت بارشون زیر درخت خرمالو برگردند .

پیش به سوی دغدغه و آرامش ، تلاش و آسایش ، غم و شادی ، سختی و آسودگی ..........

 خــــداوندا...

مگذار فقط نامت را بر زبانم جاري سازم...

و نگذار فقط قلمم را به مشق عشقت جاري کنم...

بمانند خــون در رگهايم...همواره جــــاري باش در درونم...


* محمدعلی بهمنی

 
 


نه

دوشنبه نوزدهم تیر 1391

یه دیواره یه دیواره یه دیواره

یه دیواره که پشتش هیچی نداره

نوک دیوارو پوشیدن سیه ابرون

نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون

 

یه پرندست یه پرندست یه پرندست

یه پرندست که از پرواز خود خسته ست

بن بالشو بستن دست دیروزا

نمیاد دیگه حتی به یادش فردا

 

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا

روی پشتبونش ولو میشد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود

همه ی کودکی های مرا میدید

 

یه آوازه یه آوازه یه آوازه

یه آوازه که تو سینم شده انبار

یه اشکی که میچکه روی گیتار

به این ها عاقبت کی گیرد این کار

 

امروز رفتم رو پشت بوم و نفس عمیق کشیدم . یه عطری به مشامم خورد که تمام وجودم از عشق لبریز شد . یاد گذشته افتادم . عصرای تابستون میرفتم رو پشت بوم . یه چهارپایه میذاشتم زیر پام و از بالای ایرانیتا خیابون رو نگاه میکردم که همیشه هم از بس سر پا وایمیستادم پاهام تا دو ساعت ذوق ذوق می کرد . 

 از ترس اون نگاه سبز که تا میرفتم بیرون و برمیگشتم تعقیبم می کرد ، تنهایی تا بقالی سر کوچه هم نمی رفتم . نمی دونم چرا اینقدر ازش می ترسیدم با اینکه میدونستم اگه پاشو کج بذاره خونش حلال شده . هنوزم وقتی می بینمش قبض روح میشم  .

تابستونا کلا کاری میشدم . همش یه دستمال دستم بود شیشه و آیینه برق مینداختم . ساعت ۵ که برنامه نوجوان شروع می شد میخکوب مینشستم پای تلویزیون .

تمام خوشیام برای چهارشنبه ، پنجشنبه و جمعه بود که زُری بیاد . اون وقت عصرا میرفتیم خرید و گردش و شبا تا صبح حرف میزدیم یا بهتره بگم هر و کر میکردیم . صبح ها با صدای گنجیشکا و بوی نون تازه بیدار میشدیم و بعد خوردن صبحانه میرفتیم تو ماشین توی حیاط آهنگ گوش میدادیم .

چقدر احساس های خوب داشتم . چی شد که از بین رفت . ینی این حس ها برای یه دوره ی خاصیه و دیگه نمی تونه ادامه پیدا کنه ؟ شاید ده سال دیگه حسرت همین تابستون رو بخورم . نمی دونم ....

 "خدایا

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

امید است که لایقش باشم..."

 
 


هشت

یکشنبه هجدهم تیر 1391

صبح  خورشید آمد

دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خط ها را پاک کنم

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست !

تو بگو !

من کجا حق دارم

مشق هایم را

روی کاغذ های باطله با خود ببرم ؟

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

از سر سطر نوشت !*

دوستی گفت :

" چرا اینقدر به خودت سخت میگیری ؟ اشکالی نداره اگه یک کم اتاقت به هم ریخته باشه ، لباسات زیاد اتو کشیده نباشه ، به جای هر روز یک روز درمیون بری حمام ، پیازای تو غذا درشت  باشن ، هویج و سیب زمینی و خیار و گوجه نا منظم خرد شده باشن ، جزوه هات تمیز نباشن ، نمره هات در حد قبولی هم باشن کافیه اینقدر حرص بیست رو نخور ، فحش گاهی اوقات خوبه ........ "

خواستم غذا درست کنم ، با خودم گفتم : " بذار پیازها رو همینجوری درشت درشت خورد کنم چه کاریه ؟ " اما  نا خودآگاهم دستم رو گرفت و پیازها رو ریخت تو خرد کن !

خواستم برای امتحان درس بخونم با خودم گفتم " من که اینا رو بلدم دیگه چرا خودم رو اذیت کنم " ولی چند ساعت بعد به خودم اومدم و دیدم نا خودآگاه تمام تمرین ها رو دوبار دوره کردم !

و فهمیدم من به خودم سخت نمی گیرم ! ینی هیچ وقت سخت نگرفتم !

من به صورت کاملا غریزی اینجوریم . هیچ وقت نخواستم ادا دربیارم و نقش بازی کنم یا با کسی رقابت کنم که برام سخت باشه .

من ناخودآگاهم منظم و کمال گراست . مثل یه برنامه ی تعریف شده ! من خود ِ خودمم !

  خدایا تو را شکر می گویم

   کمکم کن تا جهانم بی "الف" نباشد ......

 


*قیصر امین پور

 
 


هفت

دوشنبه دوازدهم تیر 1391

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک در "تو"

خلاصه کردم :

ای کاش

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی !

تکرار ...*

بعضی وقت ها دلت می خواد تمام زندگیت رو بدی و اون لحظه هایی که دوسشون داری دوباره تکرار بشن و دوباره تو یه زمان خاصی از گذشته قرار بگیری و اصلا به این فکر نمی کنی که شاید تو آینده ای نه چندان دور لحظه هایی قشنگ تر پیش بیاد ، اینقدر که آرزو میکنی تمام خاطرات خوب گذشته نباشه و فقط این لحظه های خوب ادامه پیدا کنه   ..........

 


* قیصر امین پور

 
 


شش

یکشنبه یازدهم تیر 1391

بوی تنش ، بوی کتابچه های نو

بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو

بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون

شمردن ستاره ها ، تو رختخواب ، رو پشت بون

ریختن بارون رو آجر فرش حیاط

بوی لواشک ، بوی شوکولات .........

 

امروز تو آیینه یه چیز جدید میبینه . غرور ...

یه برق عجیبی تو چشماشه مثل یه ستاره ی کوچیک که داره سوسو می زنه . یه هاله ای از اعتماد به نفس که احاطش کرده و یه لبخند که چند روزه مهمون صورتش شده ...

 

" خدایا تو بزرگی و توانا .

به خاطر تمام داشته هام و تمام نداشته هام

شــُـــکر .... "

 

 

 
 


پنج

شنبه دهم تیر 1391

اون که یه باره اومد و

آتیش به زندگیت زد و

ازت برید ....

کجاست ؟ بگو....

یه روز دیگه از روزای زندگیش شروع شده . روزی که مثل هیچ روز دیگه نیست . روزی که شروعش با لبخنده . فکر میکنه زیباتر شده . یه حس خوبی مثل آتشفشان تو وجودش فوران کرده و حس میکنه تغییر کرده . مثل بیماری که شفا پیدا کرده و هنوز باورش نمیشه که همه چی درست شده ... تو یه بهت ِ شیرینه ... نگاه صدباره ای به آینه میندازه و با خودش میگه : " دارم موفق میشم . ممنونم خدا "

 

 

 
 


چهار

جمعه نهم تیر 1391

Days like this I want to drive away.

مث روزایی که میخواستم به یه جای دور رانندگی کنم

Pack my bags and watch your shadow fade.

وسیله هام رو جمع کنم و چمدونم و ببندم و ببینم چطور تو جلومو میگیری

Cus you chewed me up and spit me out, like I was poison in your mouth.

جون تو منو مث یه ادامس جویدی و بعدشم توفم کردی ، انگار من یه سم بودم تو دهنت

You took my light, you drain me down but that was then and this is now.

تو روشنایی من رو گرفتی ، تو منو پایین کشوندی ، اما اون ماله قبل هست و این ماله الانه

Now look at me.

حالا به من نگاه کن

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no [x2]

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

Throw your sticks and stones fill your body and boots, But you’re not gonna break my soul.

این جوب و سنگ ها بدنت رو پر کردند ، اما تو قرار نیست روحم رو هم بشکنی

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no.

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

I just wanna throw my phone away.

من فقط میخوام گوشیم رو پرتش کنم

Find out who is really there for me.

ببینم واقعا کی بدرد من میخوره

Cus you ripped me off, your love was cheap,

جون تو منو گذاشتی کنار ، عشقتم همش کشکی بود

It’s always tearing at the seams,

این همیشه بهم صدمه میزد و ناراحتم میکرد

I fell deep and you let me drown,

من داشتم به پایین سقوط میکردم و تو فقط نگام کردی

Baby, that was then and this is now.

عزیزم ، اون ماله گذشتس  و من الان رو میگم

Now look at me.

حالا تو چشام نگاه کن

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no [x2]

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

These sticks and stones fill your body and boots, But you’re not gonna break my soul.

این جوب و سنگ ها بدنت رو پر کردند ، اما تو قرار نیست روحم رو هم بشکنی

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no.

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

And look at me, I’m sparkling A firework, a dancing flame.

دارم جرقه ی یه اتیش رو میزنم ، جرقه ی یه رقص روی اتیش رو و حالا به من نگاه کن ،

You won’t ever put me out again.

تو دیگه منو بیرون نمیندازی

I’m going ohohoh.

من قصد دارم … اوه اوه اوه

You can’t keep them down from me.

تو نمیتونم اونا رو ازم قایم کنی

I’ve never liked them anyway.

من به هیچ وجه از اونا خوشم نمیاد

In fact you can’t put out the flame

در واقع تو بخوای هم نمیتونی از اتیش من بیرون بری

Yeah, yeah. Except for me.

اره اره  به جز من کسی نمیتونه از اتیش فرار کنه

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no [x2]

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

These sticks and stones fill your body and boots, But you’re not gonna break my soul.

این جوب و سنگ ها بدنت رو پر کردند ، اما تو قرار نیست روحم رو هم بشکنی

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no.

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

These sticks and stones fill your body and boots, But you’re not gonna break my soul.

این جوب و سنگ ها بدنت رو پر کردند ، اما تو قرار نیست روحم رو هم بشکنی

This is the part of me that you’re never gonna ever take away from me, no.

این یه تیکه از منه که تو هیج وقت نمیتونی از من جداش کنی و ببریش

 
 


سه

جمعه نهم تیر 1391

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

استاد رو به اون و دوستش گفت : " شما با هم رقیبین دیگه . ببینم کدومتون شاگرد اول میشید ."

اما اون تو دلش به استاد پوزخندی زد و گفت " رقابت من با خودمه نه با هیچکس دیگه . من دارم با گذشته خودم رقابت میکنم . میخوام فقط و فقط به خودم ثابت کنم که من افت نداشتم . من حتی تو بدترین شرایط هم بازم پیشرفت کردم . هیچ چیز با گذشته فرق نکرده . همه چیز درست میشه . من می تونم . این یه بخش از وجودمه که هیچ کس نمی تونه ازم جداش کنه . این حس جنگندگی و این اعتماد به نفس به هیچ وجه از بین نمیره تو تک تک سلولام ریشه دوونده و اگه تمام شاخه هاش قطع بشه بازم جوونه میزنه و رشد میکنه . من می تونم بهترین باشم ......... خدا با منه "

 
 


دو

سه شنبه ششم تیر 1391

Mmm, Mmm I get wings to fly

پر پرواز پیدا کردم

Oh, oh, I’m alive… Yeah

من زندم

When you call on me

وقتی منو صدا می کنی

When I hear you breathe

وقتی صدای نفست رو می شنوم

I get wings to fly

پر پرواز پیدا می کنم

I feel that I’m alive

احساس می کنم که هنوز زندم

When you look at me

وقتی به من نگاه می کنی

I can touch the sky

میتونم آسمون رو لمس کنم

I know that I’m alive Mmm Ohhh

و میدونم که زندم

When you bless the day

وقتی روزم رو پر از شادی می کنی

I just drift away

پر پرواز در میارم

All my worries die

و همه نگرانیهام می میرن

I’m glad that I’m alive

خوشحالم که زندم

You’ve set my heart on fire

آتشی تو دلم انداختی

Filled me with love

منو سرشار از عشق کردی

Made me a woman On clouds above

و تو آسمونها منو تبدیل به یه زن کردی

I couldn’t get much higher

من که هیچوقت به اون بالا بالا ها نمیرسیدم

My spirit takes flight

روحم داره پرواز می کنه

Cause I am alive OHHHHH

چون من زندم

(When you call on me)

وقتی منو صدا میزنی

When you call on me

وقتی منو صدا میزنی

(When I hear you breathe)

وقتی صدای نفسهاتو میشنوم

When I hear you breathe

وقتی صدای نفسهاتو میشنوم

(I get wings to fly)

پر پرواز پیدا می کنم

Fly

پرواز

I feel that I’m alive

و احساس می کنم که زندم

I am alive

من زندم

(When you reach for me)

وقتی میای پیشم

When you reach for me

وقتی میای پیشم

(Raising spirits high)

روحم پرواز می کنه

God knows that

که فقط خدا هستش که میدونه

That I’ll be the one Standing by

که این فقط منم که پیشت می مونم

Through good and  Through trying times

در میان خوبیها و دوران سختی

And it’s only begun

تازه شروع شده

I can’t wait for the Rest of my life

دیگه نمیتونم باقی عمرم رو صبر کنم

(When you call on me)

وقتی منو صدا میزنی

When you call on me

وقتی منو صدا میزنی

(When you reach for me)

وقتی میای پیشم

When you reach for me

وقتی میای پیشم

I get wings to fly

پر پرواز پیدا می کنم

I feel that I’m alive

و احساس می کنم که زندم

(When you bless the day)

وقتی روزم رو پر از شادی می کنی

When you bless, you bless the day

وقتی روزم رو پر از شادی می کنی

(I just drift away)

پر پرواز در میارم

I just drift away

پر پرواز در میارم

(All my worries die)

و همه نگرانیهام می میرن

I know that I’m alive

خوشحالم که زندم

I get wings to fly

پر پرواز در میارم

God knows that I’m alive

خدا میدونه که من زندم 

 

 
 


یک

شنبه بیست و هفتم خرداد 1391

پشت پنجره وایساده و داره بازی بچه ها تو کوچه رو میبینه ... دنبال بازی ، گل کوچیک ... دختر بچه های بستنی به دست . دلش قیلی ویلی میره : " کاش منم بچه بودم "

یه صدایی بهش نهیب میزنه : "مگه نیستی ؟"

با خودش میگه : " چرا . من هنوزم یه بچه هستم ."

به کوچه ذل زده و فکرش توی سال های گذشته سیر میکنه . نور خورشید به صورتش تابیده و چشمای قهوه ایش رو عسلی نشون میده . نسبت به روزای قبل آرومتر شده و تونسته با همه چی کنار بیاد . برگه های مچاله شده دور و برش نشون میده که میخواسته ذهن مغشوشش رو با نوشتن آروم کنه و نفس های آروم و منظمش میگه که : همه چی آرومـــــــــــــــــــــه ...

دستای مشت کردش نشون میده که تونسته افسار زندگیش رو دست بگیره و حالا انقدر محکم نگه داشته که مبادا یه وقت دوباره از دستش دربیاد و زیر لب تکرار میکنه : " امروز یک هدیست . "

 
 




    حرف های ما هنوز ناتمام ...
    تا نگاه می کنی :
    وقت رفتن است
    باز هم همان حکایت همیشگی!
    پیش از آنکه با خبر شوی
    لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود
    آی...
    ای دریغ و حسرت همیشگی!
    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می شود!



اسلایدر